«ته
هونگ»ماما در حالیکه به روزنامه های صبح نگاه میکنه آهی میکشه و میگه ما
حتی نمی دونستیم که اون به کشور برگشته مسئله این نیست که «هیه جونگ گونگ»
ما رو مطلع نکرده یا اینکه خانواده خواستن از ما پنهان کنن در حال حاضر
هیچ کس حرفی برای گفتن نداره . ملکه میگه اما بانوی من ... پادشاه میگه
مهم نیست موقعیت چیه برای این مادر و پسر که سالهاست در یک کشور غریبه
زندگی کردن ، خوشآمدگویی گرم ما چیزی هست که اهمیت داره سپس رو به «ته
هونگ»ماما میگه نظر شما چیه مادر ؟ «ته هونگ»ماما میگه بله همینه این
برخورد درست هست ، حقیقت رو بخواید من شب قبل اصلا نخوابیدم به خاطر اینکه
نگران آینده خانواده بودم و فکر میکنم باید هر چه زودتر مشکلات مربوط به
آینده خانواده را حل کنیم بنابراین باید هر چه زودتر به پرنس و پرنسس
اجازه بدیم در یک اتاق بخوابن . ملکه با نگرانی میگهاما بانوی من پرنس و
پرنسس هنوز جوان هستن اونها هنوز به دبیرستان میرن ... «ته هونگ»ماما میگه
کی نگران سن اونهاست ؟ اگه خوب بهشون نگاه کنی همین الانم اونها بزرگ شدن
.
«چاک
کیونگ» با لبی پر خنده به سراغ «شین» میاد و میگه ما باید برای احترام
صبحگاهی بریم به نظر میاد آماده شدی ؟ سپس با خوشحالی خاصی میگه درباره
دیروز ، من واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم احساسم مثل این بود که من مهمترین
شخصیت یه کتاب داستان هستم به خصوص مقابل اونهمه آدم .. میلیونها خارجی ف
مثل یه احمق .. وای که چقدر خجالت زده بودم وقتی کفشم رو گم کرده بودم و
در همون لحظه ... «شین» میگه کتاب قصه تموم شد از خواب دیدن بیا بیرون .
«چاک کیونگ» میگه ها ؟ «شین» میگه و همچنین اگه از این به بعد خواستی
برای پارتی های شبانه لباس بپوشی بهتر این لباسها تنگ رو نپوشی . «چاک
کیونگ» میگه چرا ؟
«شین»
میگه همینجوری فقط به خاطر اینکه چون پاهات خیلی کلفته می تونی یه گاو رو
باهاشون لگد بزنی . «چاک کیونگ» با حیرت میگه .. گاو !؟
مشاور وارد اتاق میشه و میگه آماده ای سرورم ؟ الان وقت ادای احترام هست .
در
مدرسه بعد از جدا شدن از «شین» «چاک کیونگ» به «یول»برخورد میکنه و با
خوشحالی میگه «یول گون» دیرور به سلامت خونه رسیدید ؟ اما «یول»بدون هیچ
جوابی اون رو نادیده میگیره و از کنارش رد میشه .
«چاک
کیونگ» با تعجب میگه هی ؟ یکی از دانش آموزان میگه هی ، معلم دنبالت
میگیره به من گفت بهت بگم . «چاک کیونگ» میگه همین الان ؟من ؟
معلم
از «چاک کیونگ» میخواد تا بشینه . «چاک کیونگ» بدون مقدمه میگه «سام» من
کلا فراموش کرده بودم امتحان داریم پس آماده نبودم در واقع همش به خاطر
این احترام صبحگاهی ... معلم کاغذی رو مقابل «چاک کیونگ» میذاره و میگه
امضاش کن . «چاک کیونگ» با تعجب میگه ها ؟
چه
جور امضایی ؟ معلمش میگه خواهرزاده ام ازم خواسته از پرنسس براش یه امضا
بگیرم . «چاک کیونگ» میگه واقعا ؟ معلم میگه درسته . «چاک کیونگ» با
خوشحالی امضا میکنه .
در
کلاس رقص «هیورین» موقع خروج از کلاس میشنوه یکی از دخترا میگه پس «مین
هیورین» کنار گذاشته شده . یکی دیگه از دخترا میگه البته وگرنه چرا پرنس
با یه دختر دیگه ازدواج کرده ؟ دختر میگه اما این عجیب نیست ؟ چرا پرنس
«مین هیورین» رو کنار گذاشت و با «شین چاک کیونگ» ازدواج کرد ؟ دختر دیگه
میگه واقعا چرا ؟ ولی اگه من جای پرنس بودم حتما «مین هیورین» رو انتخاب
میکردم در عوض «شین چاک کیونگ» با این حال دلم برای «مین هیورین» میسوزه
نزدیک بود اون الان پرنسس باشه . دختر میگه پس حالا بازگشت به قصر «آهان
هی بینه»؟ دختر دیگه میخنده و میگه نه «جانگ هی بین» بلکه «مین هی بینه»
. دختر دیگه هم میخنده و میگه واقعا باید براش دلسوزی کرد . (نوعی جوک
درباره آدمهای بازنده) .
«هیورین»
که پشت در آیستاده به باقی حرفهای اونها گوش میکنه که میگن اون باید هر
روز پرنس رو توی مدرسه ببینه تازه هر دوشون توی یک کلوپ هستن این چقدر بده
؟ دختر دیگه میگه اگه من جای اون بودم از اینجا انتقالی میگرفتم و میرفتم
جای دیگه آدم چطور می تونه زندگی کنه وقتی همه چیز مقابل چشمهاش اتفاق
میفته ؟
«مین
هیورین» با به یاد آوردن گذشته تعریف میکنه : یه روز از خونه فرار کرده
بودم سوار قطار شدم و سر از جایی ناشناخته در آوردم به یک ایستگاه قدیمی
قطار رسیدم و خواستم روی نیمکتش استراحت کنم مرد جوانی که کنارم روی نیمکت
نشسته بود چهره اش برام آشنا بود که از من پرسید تو هم از خونه فرار کردی ؟
و
این اولین باری بود که من «شین» رو ملاقات کردم هر دوی ما خندیدیم ...
«جونگ هیوک» میگه هی «هیورین» خبرها رو شنیدی ؟ «یول» شده تیتر خبرها ،
دومین وارث سلطنت پرنس دوم قصر از راه رسیده ، اون و مادرش مثل فیلمها به
پارتی دیشب رسیدن ، مادرش واقعا زیباست از اون تیپی که من خوشم میاد .
«کانگ این» که چهره غمگین «هیورین» رو میبینه میگه تمومش کن . «جونگ هیوک»
میگه چرا ؟ توی پارتی «شین» و اردک هم خیلی به هم میومدن این رو از توی
عکسها میشه گفت . «هیورین» که ناراحت شده از جاش بلند میشه و میره . «کانگ
این» با نگرانی میگه «هیورین» کجا میری ؟
شب
در قصر «چاک کیونگ» با خوشحال مشغول خیاطی کردن هست . «شین» در اتاقش تنها
نشسته که «چاک کیونگ» میگه کنوک کنوک ... «شین» سرش رو بر میگردونه و به
«چاک کیونگ» نگاه میکنه . «چاک کیونگ» در حالیکه عروسک بزرگی رو حمل میکنه
دست تکون میده و وقتی بی توجهی «شین» رو میبینه روی مبل میشینه و میگه می
دونی؟ «شین گون» وقتی لبخند میزنه خیلی بهتره ... وقتی من اولین بار «شین
گون» رو دیدم با خودم گفتم چرا اصلا نمیخنده اما بعدا فهمیدم اون خیلی
دوست داره بخنده .. بعد نگاهی به «شین» میکنه و میگه بیشتر لبخند بزن
اینجوری آدم خوشحالی به نظر میرسی برای همین من دو تا عکس متفاوت ازت
آماده کردم و بعد با خوشحال عروسکی رو همراه آورده به «شین» نشون میده و
میگه جالبه مگه نه ؟ با دقت بهش نگاه کن تو عصبانی هستی ... داری میخندی ... عصبانی ... میخندی ... عصبانی ... میخندی
وقتی
بی توجهی «شین» رو میبینه میگه سرد مثل یخ .. میخندی .. ناراحتی و میشینه
سپس میگه امیدوارم قولی رو که به من داده بودی فراموش نکرده باشی . «شین»
میگه چی ؟
«چاک
کیونگ» میگه منظورت چیه میگه چی ؟ تو خودت بهم گفتی میذاری برم خونه ، من
نتونستم دفعه قبل والدینم رو ببینم و تو گفتی بهم اجازه میدی برم خونه ف
میخواستم صبح این موضوع رو بگم اما هیچ فرصتی نبود .. هیچ فرصتی ..
«شین»میگه کتاب وظایف فرزندان رو تموم کردی ؟ «چاک کیونگ»میگه نه هنوز
نه . «شین» میگه پس کمی مشکل شد فقط فکر کن اگه تو جای ملکه بودی کسی که
دو یا سه ساعت از وقتش رو صرف عروسش میکنه که هنوز نتونسته یه کتاب رو
تموم کنه می تونستی ازش بخوای اجازه بدید برم خونه بعدا کتاب رو تموم
میکنم ؟ می تونی این رو بگی ؟ «چاک کیونگ» میگه بله .
«شین»
که از جواب «چاک کیونگ» حرصش گرفته میگه اگه تو وقت داری این عروسک رو
درست کنی بهتره بری و یه کلمه بیشتر یاد بگیری و دیگه هم حرف از رفتن به
خونه نزن .
«چاک کیونگ»که عصبانی شده به عروسکش میگه بیا بریم .
«چاک
کیونگ» به اتاقش برمیگرده و رو به عروسک میگه چطور می تونه اینجا یه پرنس
بداخلاق وجود داشته باشه ؟ حالا نگاه کن بهت نشون میدم و شروع میکنه به
کتک زدن عروسک .
«شین»
که توی اتاقش مشغول تنظیم کردن دوربین عکاسیش هست با شنیدن سروصدا توی
اتاق «چاک کیونگ» رو نگاه میکنه و وقتی اون رو مشغول با عروسک میبینه شروع
به گرفتن عکس میکنه .
صبح
روز بعد «چاک کیونگ» طبق معمول از اتاقش خارج میشه . بانو «چو» که منتظرش
هست میگه بانوی من شما بازم دیر کردید ، پرنس برای ادای احترام رفتن .
«چاک کیونگ» با نارضایتی برای دیدن بزرگترها میره . ندیمه با دیدن «چاک
کیونگ» حضورش رو به دیگران اطلاع میده و «ته هونگ»ماما میگه میتونه بیاد
داخل . «چاک کیونگ» وارد اتاق میشه و در کنار «شین» میشینه . «ته
هونگ»ماما میگه لباست واقعا زیباست شما با من موافق نیستید پادشاه .
پادشاه میگه بله این رنگها مناسب فضای صبح هست . «ته هونگ» ماما میگه قلبم
احساس شادی میکنه به این خاطر . «چاک کیونگ» از این تعاریف به ذوق اومده
در حالیکه نگاه متعجب «شین» رو متوجه خودش میبینه .
پادشاه
میگه پرنس حالا دیگه یک مرد کامل شده . «ته هونگ»ماما با تعجب میگه ها ؟
پادشاه میگه اون امروز صبح خیلی زود به دیدن من اومد و از من اجازه خواست
تا برای چند روز به خونه ی پرنسس برن . «چاک کیونگ» با تعجب میگه چی ؟
پادشاه ادامه میده از نظر من این ایده خوبیه که پرنس برای چند روز در جای
متفاوتی زندگی کنه این یک تجربه بزرگ می تونه برای وارث آینده باشه شما در
اینباره چی فکر میکنید مادر ؟ «ته هونگ»ماما میگه اونها تازه ازدواج کردن
و این رسم هست که داماد بعد از عروسی چند روزی در خونه ی والدین عروس
بمونه و ما باید این رسوم رو به دیگران نشون بدیم و من فکر میکنم برای
پرنسس بهتره که قبل از دلتنگ شدن سفری کوتاه به خونه داشته باشه شما چی
فکر میکنید ملکه ؟ ملکه میگه چیزی که شما گفتید کاملا درسته بانوی من ،
نظر شما چیه پرنسس ؟ نقشه دیگه ای که ندارید ؟ «چاک کیونگ» نگاهی به
«شین»میکنه و میگه نه ، ممنونم بانوی من ، ممنونم بانوی من ، ممنونم بانو
... سرورم . «چاک کیونگ» که بسیار خوشحال هست موقع خروج بعد از اینکه
«شین» میره میگه هی صبر کن با هم بریم . در حالیکه «یول» شاهد خروج
اونهاست .
«چاک کیونگ» بازوی «شین» رو میگیره و میگه ممنونم
اما
با نگاه جدی «شین»دستش رو رها میکنه و ادامه میده من چیزی نمی دونستم فقط
ناراحت بودم که چرا تنهام گذاشتی من خیلی احمقم . «شین» میگه چند تا اتاق
توی خونه ی شما هست ؟ «چاک کیونگ» با تعجب میگه ها؟ «شین»میگه من
بایستی اتاق خودم رو داشته باشم فهمیدی ؟ موندن توی خونه شما به نظر سخت
میاد باید من بهشون بگم من نمیتونم برم ؟
«چاک
کیونگ» میگه هی این درست نیست تو نمی تونی این کار رو بکنی اگر تو نمی
خوای بیای من خودم تنها میخوام برم خونه مون . «شین»پوزخندی میزنه و میگه
البته درسته ! فکر کردی اونها بهت اجازه میدن خودت تنها بری ؟ علت
موافقتشون این بود که من گفتم میرم اینطور به نظر نمی رسه . «چاک کیونگ»
که از موضع خودش عقب نشسته میگه آره حق با توئه . «شین» قصد رفتن داره
اما «چاک کیونگ» میگه پرنس چرا اینجوری شدی باز ؟ «شین»میگه دستم رو ول
کن حالت خوب نیست ؟ «چاک کیونگ»میگه بگو میری مگه نه ؟ بگو دیگه با من
میای ؟
|